تبليغاتX
یادداشتهای شخصی رضا خزایی - اعلام انزجار رضا خزایی و هواداران او بهمراه افرند نگار یهای عزیزمون، از اشعار دون ایرج میرزا

بيا گويم برايت داستاني -- كه تا تاثير چادر بداني

در ايامي كه صاف و ساده بودم -- دم كرياس در استاده بودم

زني بگذشت از آنجا با خش و فش -- مرا عرق النسا آمد به جنبش

ز زير پيچه ديدم غبغبش را -- كمي از چانه قدري از لبش را

چنان از گوشه ابر سيه فام -- كند يك قطعه از مه عرض اندام

شدم نزد وي و كردم سلامي -- كه دارم با تو از جايي پيامي

پري‌رو زين سخن قدري دو دل زيست -- كه پيغام آور و پيغام ده كيست

بدو گفتم كه اندر شارع عام -- مناسب نيست شرح و بسط پيغام

تو داني هر مقالي را مقاميست ـ ـ براي هر پيامي احتراميست

قدم بگذار در دالان خانه -- به رقص آر از شعف بنيان خانه

پري‌وش رفت تا گويد چه و چون -- منش بستم زبان با مكر و افسون

سماجت كردم و اصرار كردم ـ ـ بفرماييد را تكرار كردم

به دستاويز آن پيغام واهي -- به دالان بردمش خواهي نخواهي

چو در دالان هم آمد شر فزون بود ـ ـ اتاق جنب دالان بردمش زود

نشت آنجا به صد ناز و چم و خم ـ ـ گرفته روي خود را سخت محكم

شگفت افسانه‌اي آغاز كردم ـ ـ در صحبت برويش باز كردم

گهي از زن سخن كردم گه از مرد ـ ـ گهي كان زن به مرد خود چه‌ها كرد

سخن را گه ز خسرو دادم آيين ـ ـ گهي از بي‌وفايي‌هاي شيرين

گه از آلمان بر او گفتم گه از روم ـ ـ ولي مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هواي جستن كام -- پري‌رو در خيال شرح پيغام

به نرمي گفتمش كاي يار دمساز -- بيا اين پيچه را از رخ بر انداز

چرا بايد تو روي از من بپوشي -- مگر من گربه ميباشم تو موشي

من و تو هر دو انسانيم آخر ـ ـ به خلقت هر دو يكسانيم آخر

بگو بشنو ببين برخيز بنشين ـ ـ تو هم مثل مني اي جان شيرين

ترا كان روي زيبا آفريدند ـ ـ براي ديده‌ي ما آفريدند

به باغ جان رياحنند نسوان ـ ـ به جاي ورد و نسرينند نسوان

چه كم گردد ز لطف عارض گل ـ ـ كه بر وي بنگرد بيچاره بلبل

كجا شيريني از شكر شود دور ـ ـ پرد گر دور او صد بار زنبور

چه بيش و كم شود از پرتو شمع ـ ـ كه بر يك شخص تابد يا به يك جمع

اگر پروانه‌اي بر گل نشيند ـ ـ گل از پروانه آسيبي نبيند

پري‌رو زين سخن بي‌حد برآشفت -- زجا برجست و با تندي به من گفت

كه من صورت به نا محرم كنم باز؟ -- برو اين حرفها را دور انداز

چه لوطيها در اين شهرند واه واه -- خدايا دور كن الله الله

به من گويد كه چادر وا كن از سر ـ ـ چه پررويست اين الله اكبر

جهنم شو مگر من جنده باشم -- كه پيش غير بي روبنده باشم

از اين بازي همين بود آرزويت ـ ـ كه روي من ببيني؟ تف به رويت

الهي من نبينم خير شوهر ـ ـ اگر رو وا كنم بر غير شوهر

برو گم شو عجب بي چشم و رويي ـ ـ چه رو داري كه با من همچو گويي

برادر شوهر من آروز داشت ـ ـ كه رويم را ببيند شوم نگذاشت

من از زنهاي تهراني نباشم ـ ـ از آنهايي كه ميداني نباشم

برو اين دام بر مرغ دگر نه ـ ـ نصيحت را به مادر خواهرت ده

چو عتقا را بلندست آشيانه ـ ـ قناعت كن به تخم مرغ خانه

كني گر قطعه قطعه بندم از بند ـ ـ نيفتد روي من بيرون ز روبند

چرا يك ذره در چشمت حيا نيست ـ ـ به سختي مثل رويت سنگ پا نيست

چه ميگويي مگر ديوانه هستي ـ ـ گمان دارم عرق خوردي و مستي

عجب گير خري افتادم امروز ـ ـ به چنگ الپري افتادم امروز

عجب برگشته اوضاع زمانه ـ ـ نمانده از مسلماني نشانه

نميداني نظر بازي گناه است ـ ـ زما تا قبر چهار انگشت راه است

تو مي گويي قيامت هم شلوغ است ـ تمام حرف ملاها دروغ است

تمام مجتهدها حرف مفتند ـ ـ همه بي‌غيرت و گردن كلفتند

برو يك روز بنشين پاي منبر ـ ـ مسائل بشنو از ملاي منبر

شب اول كه ماتحتت در آيد ـ ـ به بالينت نكير و منكر آيد

چنان كوبد به مغزت توي مرقد ـ ـ كه ميريني به سنگ روي مرقد

غرض آنقدر گفت از دين و ايمان ـ ـ كه از گه خوردنم گشتم پشيمان

چو اين ديدم لب از گفتار بستم -- نشاندم باز و پهلويش نشستم

گشودم لب به عرض بيگناهي ـ ـ نمودم از خطاها عذرخواهي

مكرر گفتمش با مدو تشديد ـ ـ كه گه خوردم غلط كردم ببخشيد

دوظرف آجيل آوردم ز تالار ـ ـ خوراندم يك دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم كردم ـ ـ سرش را رفته رفته گرم كردم

دگر اسم حجاب اصلا نبردم -- ولي آهسته بازويش فشردم

يقينم بود كز رفتار اينبار ـ ـ بغرد همچو شير ماده در غار

جهد بر روي و منكوبم نمايد ـ ـ به زير خويش كس كوبم نمايد

بگيرد سفت و پيچد خايه‌ام را ـ ـ لب بام آورد همسايه‌ام را

سرو كارم دگر با لنگ كفش است ـ ـ تنم از لنگ كفش اينك بنفش است

ولي ديدم به عكس آن ماه رخسار ـ ـ تهاشي مي‌كند اما نه بسيار

تغير مي‌كند اما به گرمي ـ ـ تشرد مي‌كند ليكن به نرمي

از آن جوش و تغيرها كه ديدم -- به عاقل باش و آدم شو رسيدم

شد آن دشنام‌هاي سخت و سنگين ـ ـ مبدل به: جوان آرام بنشين

چوديدم خير بند ليفه سست است ـ ـ به دل گفتم كه كار ما درست است

گشادم دست برآن يار زيبا -- چو ملا بر پلو مومن بر حلوا

چو گل افكندمش بر روي قالي -- دويدم زي اسافل از اعالي

چنان از حول گشتم دستپاچه ـ ـ كه دستم رفت از پاچين به پاچه

از او جفتك زدن از من تپيدن ـ ـ از او پر گفتن از من كم شنيدن

دو دست او همه بر پيچه اش بود -- دو دست بنده در ماهيچه‌اش بود

بدو گفتم تو صورت را نكو گير -- كه من صورت دهم كار خود از زير

به زحمت چوف لنگش جا نمودم -- در رحمت بروي خود گشودم

كسي چون غنچه ديدم نوشكفته -- گلي چون نرگس اما نيم خفته

برونش ليموي خوش بوي شيراز -- درون خرماي شهدآلود اهواز

كسي بشاش تر زروي مومن -- منزه تر ز خلق و خوي مومن

كسي هرگز نديده روي نوره -- دهن پر آب كن مانند غوره

كسي بر عكس كسهاي دگر تنگ -- كه با كيرم ز تنگي ميكند جنگ

به ضرب و زور بر وي بند كردم -- جماعي چون نبات و قند كردم

سرش چون رفت خانم نيز وا داد -- تمامش را چو دل در سينه جا داد

بلي كير است و چيز خوش خوراكست -- ز عشق اوست كاين كس سينه چاكست

ولي چون عصمت اندر چهره‌اش بود ـ ـ از اول تا به آخر چهره نگشود

دو دستي پيچه بر رخ داشت محكم ـ ـ كه چيزي نايد از مستوريش كم

چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه -- حرامت باد گفت و زد به كوچه

***

حجاب زن كه نادان شد چنين است -- زن مستوره‌ي محجوبه اين است

به كس دادن همانا وقع نگذاشت -- كه با روگيري الفت بيشتر داشت

بلي شرم و حيا در چشم باشد -- چو بستي چشم باقي پشم باشد

اگر زن را بياموزند ناموس -- زند بي‌پرده بر بام فلك كوس

به مستوري اگر بي‌پرده باشد -- همان بهتر كه خود بي‌پرده باشد

برون آيند و با مردان بجوشند -- به تهذيب خصال خود بكوشند

چو زن تعليم ديد و دانش آموخت -- رواق جان به نور بينش افروخت

به هيچ افسون ز عصمت بر نگردد -- به دريا گر بيفتد تر نگردد

چو خور بر عالمي پرتو فشاند -- ولي خود از تعرض دور ماند

زن رفته (كولژ) ديده (فاكولته) -- اگر آيد به پيش تو (دكولته )

چو در وي عفت و آزرم بيني -- تو هم در وي به چشم شرم بيني

تمناي غلط از وي محال است -- خيال بد در او كردن خيال است

برو اي مرد فكر زندگي كن -- نه اي خر، ترك اين خر بندگي كن

برون كن از سر نحست خرافات -- بجنب از جا، في تاخير افات

گرفتم من كه اين دنيا بهشت است -- بهشتي حور در لفافه زشت است

اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست -- جهان بي عشق اگر باشد جهان نيست

به قربانت مگر سيري؟ پيازي؟ -- كه توي بقچه و چادر نمازي؟

تو مرآت جمال ذوالجلالي -- چرا ماند شلغم در جوالي؟

سر و ته بسته چون در كوچه آيي -- تو خانم جان نه، بادمجان مايي

بدان خوبي در اين چادر كريهي -- به هر چيزي بجز انسان شبيهي

كجا فرمود پيغمبر به قرآن -- كه بايد زن شود غول بيابان

كدامست آن حديث و آن خبر كو -- كه بايد زن كند خود را چو لولو

تو بايد زينت از مردان بپوشي -- نه بر مردان كني زينت فروشي

چنين كز پاي تا سر در حريري -- زني آتش به جان، آتش نگيري

به پا پوتين و در سر چادر فاق -- نمايي طاقت بي‌طاقتان طاق

بيندازي گل و گلزار بيرون -- ز كيف و دستكش دلها كني خون

شود محشر كه خانم رو گرفته -- تعالي الله از آن رو كو گرفته

پيمبر آنچه فرمودست آن كن -- نه زينت فاش و نه صورت نهان كن

حجاب دست و صورت خود يقين است -- كه ضد نص قرآن مبين است

به عصمت نيست مربوط اين طريقه -- چه ربطي گوز دارد با شقيقه

مگر نه در دهات و بين ايلات -- همه رو باز باشند آن جميلات

چرا بي عصمتي در كارشان نيست؟ -- رواج عشوه در بازارشان نيست؟

زنان در شهر‌ها چادر نشينند -- ولي چادر نشينان غير اينند

در اقطار دگر زن يار مرد است -- در اين محنت سرا سربار مرد است

به هر جا زن بود هم پيشه با مرد -- در اينجا مرد بايد جان كند فرد

تو اي با مشك و گل همسنگ و همرنگ -- نمي‌گردد در اين چادر دلت تنگ؟

نه آخر غنچه در سير تكامل -- شود از پرده بيرون تا شود گل

تو هم دستي بزن اين پرده بردار -- كمال خود به عالم كن نمودار

تو هم اين پرده از رخ دور مي‌كن -- در و ديوار را پر نور ميكن

فداي آن سر و آن سينه باز -- كه هم عصمت درو جمعست هم ناز

 

 

 

+ تاريخ دقيق نگارش و انتشار: شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:6 بعد از ظهر نويسنده:رضا خزایی |