تبليغاتX
یادداشتهای شخصی رضا خزایی - داستانهای قشنگ سهیلا خزایی که از افرند نگار براتون گرفتم

داستانهای قشنگ سهیلا خزایی که از افرند نگار براتون گرفتم

داستانهای قشنگ سهیلا خزایی. بچه های خوب حتماً بخونیدشون و نظرتونو هم برام بفرستین. باشه!!!!!!!!!!!!

که مازندران شهر ما یاد باد برو بومش همیشه آباد باد

 

 

پيرزن لهستاني

1

مي گويد همه اين ها را توي دفترچه خاطراتش نوشته بوده و توي خاك باغچه چالش كرده، مي گويد توي وصيت نامه اش نشاني داده و كسي محل نگذاشته تا اين كه اين آخرين نوه رفته با بيلچه سه كنج ديوار را كنده و دفترچه را پيدا كرده، دفترچه كاهي توي يك صندوقچه مسي، عكس من هم لاي همان دفتر بوده، لاي گلبرگ هاي خشكيده ياس و نرگس!

 
2

گلدان چيني گل و مرغ را روي ميز كنسول مي گذارم، مي دانم كه باز هم برايم يك بغل گل مي خرد، از همان گل هاي خوشبوي ايراني، بگذار فكر كنم، ها، نرگس، نرگس شيراز، همان گل هاي ساده با ساقه هاي بلند و توخالي، آن هم با چه عطر خوشي، خانه را پر مي كند عطرشان، آدم انگار توي بهشت است، يك شمع هم روشن مي كنم، يك شمع نيم سوخته كه مال پريشب هاست، از آنها كه دورتادور تنه شان قطره هاي ماسيده پارافين است و همين قشنگ ترشان كرده، توي شمعدان برنزي كه مي گذارمش، شكيل تر مي شود، اما يك چيز يادم رفته، عكسي كه دم ظهري از عكاسخانه شرق، همان عكاسي مجلل خيابان چهار باغ، تحويل گرفتم، من و او با هم در كنار بچه ها، حتي دختر كوچولومان را هم برده بوديم، بغلش كرديم و گذاشتيمش روي ميز درست روي بته وسطي آن روميزي قلمكار و عكاسباشي هم با آن نور پر رنگ و زننده عكسمان را گرفت. پشت بندش هم رفتيم لب زاينده رود و پرواز پرنده هاي مهاجر را نگاه كرديم، بچه ها براي پرنده هاي گندم بو داده ريختند و من و او لم داديم روي چمن ها و ستاره ها را شمرديم... .

3

اين ها را به دخترك نمي گويم، خيالبافي هايي كه زندگي سوت و كورم را پر كرده بود و واقعاً كه  چه  سخت است وقتي يكهو چيزي آدم را از خيالبافي هايش قيچي  مي كند، آدم  پا در هوا مي ماند و همان حسرت هميشگي چنگ مي زند روي دلش، چقدر دلم مي خواست همچو خانواده اي داشته باشم، اين ها را كه به مادر بزرگ  اليزا مي گفتم  لب  و لوچه اش  آويزان  مي شد و مي گفت: «بين ما هيچ كس خانواده  درست  و حسابي  نداره» راست  مي گفت، اما اين چه دخلي به آرزوهاي من داشت؟ اصلا مادربزرگ  اليزا كه  يك  زن  جوان  بيست  و يكي دو ساله نبود، هشتاد سال از خدا عمر گرفته بود و بالاخره  يك  زماني  خانواده اي داشته، گرماي آغوشي، طعم  گس  بوسه اي، گردش  بعد از ظهري، روي  سنگفرش  خياباني، خانه اي، ميزي، گلداني، شمعي و انتظاري...! اما هم سن و سال هاي من چه؟ يكهو اول جواني زندگي مان از هم پاشيد و آواره غربت شديم، اين ها را هيچ وقت به مادر بزرگ اليزا نمي گفتم، از ترس اين  كه  مبادا دلش  بشكند يا خيال  كند مي خواهم بي احترامي كنم، اما با همه اين ها او حق نداشت  براي ديگران نسخه بپيچد، يك بار كه داشتم جلوش گريه مي كردم و از تنهايي  مي ناليدم، با برسش  زد به شانه ام و گفت: «برو خدا رو شكر كن كه زنده اي خيال كردي چي؟ جنگ خيليا رو كشت، شانس آوردي كه به جاي دراز به  دراز خوابيدن تو گوراي دسته جمعي شوروي، اينجايي و غروب به غروب مي ري لب رودخونه و پرنده ها رو نگاه مي كني، پدر و مادر خودتو يادت رفته؟!»

اين ها همه درست اما تكليف من چه بود؟ تا كي بايد تنها مي ماندم؟ تا كي بايد حسودي اين و آن را مي كردم و توي شهر غريب مي نشستم پاي حرف هاي صد تا يك غاز آن پيرزن هف هفو، كسي جاي من نبود كه بفهمند چه مي كشم، فقط بلد بودند شماتت كنند!

4

آن وقت ها تقريباَ هر روز دم غروب موهايم را آب مي زدم، شانه مي كردم و روي يقه هاي خزدار پالتوي عنابي عطر مي پاشيدم و بيرون مي زدم، از آن ديوارهاي سيماني دلم مي گرفت. ياد غربتم مي انداخت. اما لب رود صفاي ديگري داشت، دم غروب حسابي شلوغ مي شد، زن هاي تنهاي مثل من هم زياد مي آمدند، ولو مي شدند روي چمن ها، بعضي وقت ها سربازها هم مي آمدند، عجيب بود كه جنگ تمامي نداشت، هرجا مي رفتي نشانه اي بود، سربازي، اسلحه اي، سكوتي، سنگ مزاري! فقط لب رودخانه بود كه آدم مي توانست خستگي اش را بتكاند، بعضي ها قايق سواري مي كردند و من از دور خوب  مي توانستم لهستاني ها و ايراني ها را از هم سوا كنم. جالب  بود كه توي آن  سرما باز هم نا و نفسي بود براي  مردم  كه بيرون بزنند و خوش بگذرانند.

لاي همين فكرها صدايش، تنهايي ام را پاره كرد، و پشت بندش داغي نفسش بود روي گونه هايم...

- با من مياين كافه خانوم؟

اين را كه مي گويم دخترك مي خندد و مي گويد: «عجب پدر بزرگ سوسولي داشتيم و نمي دونستيم! » من اما نمي خندم و فقط صورت آفتاب سوخته و سبزه روي جوانك لب رودخانه را با آن كلاه لبه دار تجسم مي كنم و با خودم فكر مي كنم  بعد اين همه سال كه حتي اسمش را هم يادم رفته بود آمدن نوه اش و بازخواني آن روزها به چه دردم مي خورد؟ رو مي كنم به دخترك و مي گويم: «حكايت پدر بزرگ تو حكايت شعر شاعر خودتونه كه مي گه آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ » و باقي حرفم را مي بلعم و زود حرف را عوض مي كنم.

5

تقصير اليزا شد، از بس از پرتره هايي كه توي عكاسخانه ديده بود تعريف كرد، آخرش راضي شدم عكس بيندازم، عكس بدي هم نشد، لاي گل هاي ارغواني و وسط آن باغچه سرسبز، روبروي لنز آن دوربين خاك گرفته، ياد قهوه خانه قديمي مان توي لهستان افتادم، ياد آن قهوه جوش كهنه و آن صندلي هاي چوبي

و شيشه هاي قدي كه زمستان ها عرق مي كردند و منظره توي خيابان مثل رويا گنگ و تار مي شد. آن جا هم پر از گل بود، روي ميزهاي بيضي، خودم مي چيدمشان، از وسط باغچه اي با سرسبزي باغچه عكاسخانه.

اگر اليزا تعريف نكرده بود و اگر عكاسخانه نرفته بودم، عكسي هم توي كيفم نبود كه همان لب رودخانه بدهم دستش و او بگويد: «هر وقت دلم واست تنگ شد نگاش مي كنم. » دلتنگي... دلتنگي... امان از دلتنگي!

6

- پدرمو بردن  آلمان، تو اون  اردوگاه هاي  كار اجباري، نمي دونم اسمشو شنيدي يا نه!

مادرمم  تيفوس  گرفت  و مرد، وقتي  سوار كشتي  بوديم و وسط دريا، جنازه هارو مينداختن توي  آب و آدم يهو تنها مي شد، من اون  درياي آرومو با اون موجاي ريز و بي صدا نگاه مي كردم، دلم مي خواست منم مي مردم و پرتم مي كردن لاي همون موجا!

اين ها را كه گفتم، دستش را روي جعد موهايم سراند و لاله گوشم را كشيد، خودم را پس كشيدم، دلم نمي خواست باز همان خاطر كثيف اردوگاه دروازه  دولت تكرار شود، آن سرباز لاغر اندام انگليسي و آن كوچه تنگ و آن غروب دم كرده! نه... ديگر همچو چيزي دلم نمي خواست، بخاطر همين هم عقب كشيدم. خنديد و گفت: «تو گوشواره نداري؟ » گوشواره؟ ! وسط آن بلبشو گوشواره به چه دردم مي خورد؟ و اصلاً اين جواب حرف هاي من بود؟

7

با دست به شانه ام مي زند، انگار چند بار صدايم كرده و نشنيده ام، گوشواره را مي گيرد طرفم و مي گويد: «مي دونين با چه دردسري پيداتون كردم؟ مگه پيدا كردن يه پيرزن لهستاني مهاجر تو دنيايي به اين گندگي آسونه، شانس آوردم كه اليزا به تورم خورد و اونم نشوني شما رو داد... »

مي نشينم روي صندلي راك و چشم مي دوزم به گلدان هاي اطلسي، با چه دردسري؟ و اصلاً چه دخلي به من دارد كه با چه دردسري! كه چي؟ كه بعد يك عمر بيايي و تكه پاره هاي يك عشق گمشده را به رخم بكشي؟ !

8

- تو زن من ميشي؟ !

باد توي  صورتم  خورد و دستم  را دور يك ستون از آن همه ستون قصر حلقه كردم. دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: «به خدا راست مي گم، گور پدر ننه و آقام، مي خوام بگيرمت. » نگاهش كه كردم ديدم چشم هايش برق مي زند، بعد از سه چهار ماه با هم قدم زدن و گردش رفتن، اين تنها حرف تازه اي بود كه مي زد، پيش از اين ها يا من خاطره تعريف مي كردم يا او از روزنامه تازه در آمده اصفهان  مي گفت  و اينكه  بالاخره  توانسته  توي چاپخانه همان روزنامه براي خودش كاري پيدا كند. آن گل سرهاي پروانه اي برنزي را هم با پول همان كار تازه برايم خريده بود. صورتش را به صورتم چسباند و باز گفت: «زن من مي شي؟»

- آره چرا نمي شم؟

و با خودم گفتم هميشه همين را مي خواستم، حتي وقتي تهران بودم، دوست داشتم با همان سرباز لاغر انگليسي عروسي كنم. همان سرباز فكسني كه توي پيچ آن كوچه تنگ براي هميشه گم شد و بوي تنش روي لباس هايم جا ماند. و من آن روز نمي دانستم كه اين بار قرار است من توي پيچ كوچه اي گم شوم و بعد يكي دو ماه كه جنگ تمام شد برگردم كشورم...

9

- اينا مال همون زماناس، واسه شما خريده و گذاشته بوده كنار، اون زمانا خيلي قيمتي بوده حالا دمده شده، البته هنوزم قشنگن، اينا ام تو همون صندوقچه بودن، معلومه كه خيلي خاطر شما رو مي خواسته!

گوشواره ها را مي گيرم، زرد زرداند، آن وقت ها توي طلا فروشي هاي اصفهان از اين جور طلاها زياد بود، اسمش بايد طلاي يزد باشد، راس مي گويد گوشواره هاي قشنگي ست، يك گل پنج پر با ساقه كوتاه و يك برگ ريز، چه خوش سليقه! خب تعجب هم ندارد آن وقت ها هم خوش سليقه بود، هنوز آن دامن  كلوش  چهارخانه يادم نرفته، براي روز تولدم خريده بود و همان روز هم بود كه كشان كشان مرا تا پستوي چاپخانه برد و گفت «امروز جمعه اس، هيچ كس چاپخون نمياد، اين قدر نترس» هنوز بوي ناي آن زير زمين توي دماغم هست و آن  تنها عشق  بازي زندگي ام كه چقدر باشكوه بود، يادش بخير! اولش خواستم تنش را از تنم بكنم اما نمي دانم چرا رها شدم، مثل موجي بودم توي دل يك درياي آرام، دريايي كه اگر پر از هزار جنازه هم باشد باز هم آرام و زيباست. اينها را به دخترك نمي گويم، نكند فكر بدي درباره پدر بزرگش بكند، بعد اين همه سال هيچ دوست ندارم كسي درباره آن روز فكر بدي بكند، ما فقط مثل دو تا گياه ريواس به هم پيچيديم، مثل پدر و مادر نخستين بشر، همين و ديگر هيچ! اما نكند خودش توي دفترچه خاطراتش نوشته باشد و همه خوانده باشند!

- دفترچه پوسيده و مركب قلم توي تار و پود كاغذا پخش شده، خوندنش خيلي سخت بود، اما هنوزم بوي نرگس مي ده!

ياس ها و نرگس ها را از لاي دفترچه بر مي دارم و مي ريزم توي سينه بندم، دفترچه جلد چرمي خودم را هم مي آورم و هر دو را تنگ هم توي صندوقچه مسي مي گذارم و مي دهم دست دخترك!

- ببر هر جور شد بخونشون، شايد بشه ازش يه كتاب درآورد، اسمش بذار آن زن لهستاني لب زاينده رود!

دخترك كه مي رود گوشواره ها را توي مشتم مي فشارم و حسرت مي خورم كه چرا اين همه سال گوش هايم را سوراخ نكردم!

 

 

2

فندك

جاسيگاري را توي سطل آشغال خالي كردم، جاپاي هفت هشت تا سيگار وينيستون توي گودي جاسيگاري جاماند. روي ميز تحريرم حسابي به هم ريخته شده بود، به جز دفتر و دستكم، پوست پرتغال بود و ماهي تابه محتوي دو سه تا سوسيس و مقداري روغن ماسيده، خرده نان و قوطي نوشابه و كاغذهاي مچاله و چند تايي كتاب قطور كه دم ظهري از كتابفروشي مسعود كش رفتم و پوست هاي تخمه درست زير قاب عكس فانتزي و لبخند سپيده توي مربعي قاب... جاسيگاري را هم لاي همين بند و بساط جا ميدهم، سيگارم را آتش ميزنم و هي به مغزم فشار ميآورم كه آن فندك نقره كوب قشنگ را كجا جا گذاشته ام، آخرش هم با خودم شرط ميبندم كه گمش كرده ام، عادت دارم به گم كردن اين جور چيزها، فندكم، خودنويسم، جاسوييچي، سنجاق كراواتم، گاهي هم حتي قاشق و چنگال سيلور يادگار مادرم، اين آخري را كه مطمئنم با ته مانده غذاها توي سطل زباله انداخته ام اما آن چند تاي ديگر را خوب نميدانم، لابد توي جلسه اي، روي ميزي، يا روي طاقچه پنجره اي، شايد هم روي صندلي اتوبوسي... به هر حال ارزش زياد فكر كردن ندارد، اين را خوب ميدانم، آدم بايد مغز خودش را براي چيزهاي مهم تر از اين ها كوك كند، همين فندك شيشه اي هم خوب است، كار همان نقره كوب گران قيمت را ميكند، تازه شايد هم بهتر، خيلي بهتر، لااقل آدم از گم و گور شدنش پكر نميشود؛ راستي كه اگر سپيده نبود از چند سال پيش درويش ميشدم، پيرهن بلند ميپوشيدم و كشكول دست ميگرفتم؛ حالا هم كه سپيده نيست، حال و رمق درويش شدن ندارم، هزار و يك مشغوليت دارم و اصلا فكرم پي اين چيزها نيست، گرچه توي دوره هاي هفتگي بچه ها سر به سرم ميگذارند و ميگويند ريختت عين درويشا شده؛ پر هم بيراه نميگويند، موهايم بلند شده و اغلب ژوليده است، هميشه ته ريش سياهي دارم و لباس هاي چركمردم بوي تند سيگار و وازلين ميدهند؛ هر وقت كه مثلا ميخواهم به سر و وضعم برسم، به موهايم پارافين ميزنم و يقه هاي لباسم را زير شير دستشويي چنگ ميزنم اما باز چرك ميماند و گوشه هايش، آنها كه توي كاسه دستشويي خيس خورده اند، لك و پيس ميشوژند ، و من بي اعتنا به گردنم اودكلن ميزنم، درست روي شاهرگم، و اگر كيفم كوك باشد ريشم را هم ميتراشم، حتي بعضي وقتها افتر شيو هم ميزنم، كت و شلوار ميپوشم و خودم را توي آينه بيضوي ميز توالت برانداز ميكنم، ياد شب دامادي ميافتم، چيزي توي رگ هايم ميدود، حال غريبي بهم دست ميدهد و آن وقت قاب عكس سپيده را دمر ميكنم و بيرون ميزنم و آنقدر توي جلسه ها چرت و پرت به هم ميبافم كه فراموش كنم آن زخم قديمي را و ميدانم كه با آن پك محكمي كه به سيگار ته كشيده ام ميزنم، همه بو ميبرند  قاطي كرده ام، دلواپسم و ميترسم، ترس، ترس...

اصلا ولش كن، سيگارم را ميتكانم و باز آتشش شلوارم را سوراخ ميكند، همان شلوار خاكستري دوست داشتني را، با آن تار و پود درشتش! تلفن زنگ ميزند، سه چهار بار، گوشي را گم كرده ام، مثل خيلي چيز هاي ديگر كه هي گم ميكنمشان، هر جا چشم ميچرخانم نيست و مگر چقدر مهم است؟ لابد يكي از رفقاست كه ميخواهد روده درازي كند، از تاثير كارو در ادبيات ايران بگويد و روح مرده صادق هدايت و ضرورت آزاد بودن از تاثير اين و آن و دست آخر هم از آدم هاي تازه اي ميگويد كه به جرم براندازي افتاده اند  زندان، از كتاب هاي حقوق و ماده هاي قانوني كه آخر سرش برسد به اينجا كه فلان كسك را بيخودي كرده اند توي انفرادي، خب كه چي؟ با اين صغري و كبري چيدن ها ميتواني قفل زندانش را بشكني؟

زنگ تلفن كه قطع ميشود، گوشي را پيدا ميكنم، پشت قاب عكس بود، زير تل كاغذ هاي باطله، صداي باد مي آيد، سگ همسايه هم پارس ميكند، نفس عميق ميكشم و صندلي را پس ميزنم، هواي خانه يكهو سرد شده، ميروم روبروي شومينه مي ايستم و دستم را مثل سايبان روي شعله ها ميگيرم، چقدر اين گرماي شيرين را دوست دارم، و اين تنهايي را، تنهايي... زانو ميزنم روي لبه آجري شومينه و به رگ روي دستم نگاه ميكنم...

«من ميخوام تنها باشم، خوشم نمياد يه عمر سنگيني مسووليت زندگي يه نفر ديگه رو گردم باشه، ميخوام واسه خودم زندگي كنم! »

صورتم گر ميگيرد، انگار آتش تا مژه هايم زبانه كشيده، خودم را پس ميكشم و بر ميگردم پشت ميز، پاكت سيگار را ميتكانم و يك نخ سيگار تازه گوشه لبم آويزان ميكنم، فندكم را چند بار خاموش و روشن ميكنم، سيگار گوشه لبم خيس ميخورد، سرم را تكيه ميدهم به پشتي صندلي، دو سه سطري را كه نوشته ام محكم خط ميزنم و دوباره جمله تازه اي را رج مياندازم، نگاه سپيده سنگيني ميكند...

« من نميدونم چرا شما دخترا هر رابطه اي رو با رابطه ازدواج اشتباه ميگيرين، از روز اولم بهت گفتم كه ازدواجي در كار نيست، من فقط دوست دارم و دلم ميخواد هر وقت دلم گرفت برات درد دل كنم، سرمو بذارم رو شونت، باهات قدم بزنم، قهوه اي چيزي بخورم، همين، تو رو خدا سپيده حرف ازدواجو نزن... من ادم اهل ازدواج و تاهل نيستم، بذار سرم تو لاك خودم باشه! »

چنگ ميزنم لاي موهاي شقيقه ام، يك چيزي توي گيجگاهم تير ميكشد، آن صداهاي تكراري توي سرم ميپيچند، صداي كيل كشيدن، صداي آهنگ ويگن، و صداي پايكوبي بچه هاي همكلاسي، بچه هاي همكلاسي؟! روز هاي مدرسه زياد اعتصاب ميكرديم، پا ميكوبيديم و كلاس  را روي سرمان ميگذاشتيم، چقدر خوب بود، انگار خالي ميشديم، آخرش هم گوش هامان را ميپيچاندند و با پس گردني بيرونمان ميكردند و زنگ ميزدند مادرانمان بيايند، بايد تعهد ميداديم؛ مادرم عطر هوگويش را ميزد، پالتوي خز دارش را ميپوشيد و با يك بسته شكلات نارگيلي مي آمد مدرسه، ناظم قبل از آمدنش ميگفت نميدونم اصلا اين بچه ها رو واسه چي پس انداختن! توي راه همين را از مادرم ميپرسيدم، اخم ميكرد و ميگفت الكي، و من از الكي به دنيا آمدن بدم مي آمد، خيلي بد است كه آدم الكي به دنيا آمده باشد، مثل بادكنكي كه الكي انداخته باشند توي باغچه و باد هي پس بزندش تا آخرش گير كند به خار بوته گلي و بتركد و تمام!

يك بار پشت بند اين پا كوبيدن ها، مدير چانه ام را بالا آورد و گفت اين دفعه بايد بابات بياد، و من زده بودم زير گريه، تا آن روز به اهميت داشتن پدر فكر نكرده بودم، مادرم ميگفت پدرت چند سال پيش مرده  اما نه كس و كاري، نه عكسي، نه خاطره اي!

كاغذي را كه سياه كرده ام مچاله ميكنم و پرت ميكنم آن طرف، مچاله كاغذ آرام آرام باز ميشود، ميروم سر يخچال و شيشه آب را سر ميكشم، چقدر حالم بد شده، مثل وقت هايي كه براي تنوع مينشينم پاي بساط منقل و وافور بچه ها و پكي ميزنم و پشت بندش به استفراغ كردن ميافتم، تازه اگر عرق خورده باشم كه ديگر قوز بالا قوز ، آنقدر عق ميزنم كه جانم بالا ميآيد...

- داره جونم بالا مياد كي تموم ميشه اين عروسي؟

- سيامك! همين امشبو طاقت بيار هزار شب كه نميشه، اين قيافه عبوسو به خودت نگير تو رو خدا!

سيگارم به فيلترش ميرسد، چند بار بخاطر همين حواس پرتي لبم هم سوخته، آه ميكشم و شماره مسعود را ميگيرم، بايد خبرش كنم كه دو سه تايي از كتاب هاي توي قفسه را غر زده ام، مسعود ميگويد چرا دستت كجه، خب به خودم ميگفتي بهت ميدادم. ميگويم سرت شلوغ بود  حواست به مشتري و خلاصه بهانه مي آورم و ميگويم كه دلم ميخواست حتما بار هستي ميلان كوندرا را بخوانم، ميپرسم  راستي مثل هويتش به دل ميشينه؟ مسعود حرف توي حرف مي آورد، ميدانم كه كتاب  نميخواند  و چيزي سرش نميشود، بعضي وقت ها فقط ژستش را ميگيرد كه وانمود كند خيلي ميفهمد، مثل بيشتر عوام الناس، ميخواهم قطع كنم كه با لحن خاصي ميگويد: « سپيده اين جا بود... » سكوت ميشود و پشت بند سكوت صداي نفس هاي مسعود مي آيد، آه ميكشم و با پاكت خالي سيگار بازي بازي ميكنم.

- حالش  خوب بود؟ 

ميدانم كه لحن سردي دارم...

- آره، كتاب خريد و رفت، بذار فكر كنم... آهان يه كتاب از اوريانا فالاچي ور داشت « نامه به كودكي كه هرگز زاده نخواهد شد »

سرم را ميگذارم روي ساعد دستم، تلفن را روي آيفون ميگذارم، حالت تهوع دارم، چيزي لاي دل و روده ام پيچ ميخورد

-چه قد و بالايي داره اين سپيده خانم، ما كه آخرش نفهميديم چرا از هم جدا شدين؟ !

- زندگيمون نشد، اصلا چه دخلي به تو داره مرد حسابي قطع كن اين ماسماسكو برو عقب زندگي خودت...

تلفن را كه قطع ميكنم آبي به سر و صورتم ميپاشم، « نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد » اما كودك ما كه زاده شد گرچه...!

- بچه رو چي كار كنم؟ سيامك مي فهمي اصلا چي ميگي؟ فكر آبروي من باش لااقل... حالا كه من حامله شدم بايد ازدواج كنيم، من بچه بي بابا نميخوام، اصلا چه جوري تو روي ديگران نگاه كنم؟

- توام شدي مثل عوام الناس؟ به اونا چه مربوط؟ مگه واسه اونا زندگي ميكني؟

- نه سيامك درد تو يه چيز ديگه است، تو ترسويي، بي عرضه اي از مسووليت فرار ميكني!

- بايد بندازيش سپيده، نه من و نه تو به اون بچه كذايي هيچ احتياجي نداريم... من همين فردا يه دكتر خوب پيدا ميكنم!

چنگ ميزنم توي شكلات خوري كريستال روي ميز و يك شكلات بر ميدارم، زرورقش  را پاره  ميكنم  و ديوانه وار گازش  ميزنم، بايد آرام بخش بخورم، اعصابم به هم ريخته، مثل ميز تحريرم و مثل كتابخانه كه فقط به كوهي از كتاب و كاغذ ميماند و بس، اصلا انگار قفسه ها فروريخته اند، شايد هم روي سر من آوار شده اند، چقدر دلم ميخواهد خودم را زير تل كتاب ها دفن كنم، توي آن تاريكي وهم آلود كلمه ها و بوي كاغذ كاهي و مركب خشكيده...

- چجوري دلت اومد منو تو اون دالون تاريك تنها ول كني و بري، مث كابوس بود، رفتيم  ته  يه اتاق يه وجبي، گفت بخواب، خنكاي اون تخت چرمي تنمو اذيت كرد، ميخواست  بچه رو با يه  چيز داغ بسوزونه، هي  ميگفت طاقت  درد داري كه، ترسيدم، دستشو كه  پس زدم ريشخند زد و گفت برو بزرگش كن ببينم ميتوني.

ياد هق هق گريه سپيده ميافتم، سرم گيج ميرود و ولو ميشوم روي سراميك سرد اتاق، باز هم ترس، ترس، همان ترس هميشگي!

- حالا ديگه از همه چي ميترسم، از مادرم، ازسايه اون مرد غريبه از...

- ترس نداره، تو هم يه آدمي مثل همه آدماي ديگه، با خودت كنار بيا، فكر ميكردم ظرفيتشو داري كه بهت گفتم!

ياد شيار هاي روي پيشاني فرخنده خانم ميافتم، كار هاي خانه را ميكرد، بوي گل بنفشه ميداد، بعضي وقت ها هم بوي خاك، بعد از مرگ مادرم به حرف آمد وقتي هوار ميكشيدم و تمام كشو ها و وسايل شخصي مادرم را توي اتاق پخش و پلا كرده بودم تا نشاني، عكسي، سجلي از پدرم پيدا كنم...

- فحشش نده، مادرت معتاد شده بود، مواد ميخواست، اون بهش ميرسوند، خيلي عذاب ميكشيد تورو كه حامله شد مرده گم و گور شد، لابد ترسيده بود گردن گيرش بشي، مادر بدبختت با بيچارگي بزرگت كرد، همه طردش كرده بودند، نميدوني چقدر سگدو زد تا برات سجل بگيره!

بلند ميشوم، قرص ها را روي زبانم ميگذارم، تلخي اش بذاقم را آلوده ميكند، دو سه قلپ اب ميخورم، احساس ميكنم گلويم متورم شده، انگار قرص ها توي حلقم مانده، باز آب ميخورم و به صداي باد گوش ميكنم هوا سوز برف دارد عكس عروسي روي ديوار نزديك و نزديك تر ميشود، انگار كه دست سپيده توي دستم باشد گرمايش را حس مي كنم.

- چقد اين لباس بهت مياد سپيده!

- تو هم يه پارچه آقا شدي!

و پشت بند همين حرف ها بود كه ياد دفترچه خاطراتم افتادم آن هم توي شب عروسي، نوشته بودم كه هرگز نمي خواهم پدر شم، بخاطر همين هم عهد كرده بودم ازدواج نكنم، راستي اين بچه از كجا آمده بود،

... اين بچه... بغلش ميكنم، صورت گرد و قشنگي دارد، ياد بچگي خودم ميافتم، بوي شير خشك ميدهد!

- اينم از پسر كوچولوي عجول ما...!

صداي گريه بچه توي سرم پيچ ميخورد، بچه قنداق پيچ توي بغل زني تنها كه توي پيچ خيابان گم ميشود، كشو را باز ميكنم و عكس مادرم را ميبوسم، «خيلي سخت بود برات لابد اون نگاها، شيطنتاي من، تنهايي...» اين ها را زير لب ميگويم، خيلي وقت ها توي تنهايي با خودم حرف ميزنم، شايد اثرات همان ترس هميشگي باشد، ترسي كه از مادرم به من رسيد، مثل يك مرده ريگ بي ارزش!

« چه فايده از اين همه زاد و ولد؟ اصلا به نظر من توليد مثل فقط متعلق به حيواناته » اين را كه ميگويم دكتر رسولي با چشم و ابرو اشاره ميكند كه حرفم را راست و ريس كنم مبادا به كسي بر خورده باشد، زير چشمي نگاهش ميكنم و محل نميگذارم، جلسه كه تمام ميشود بيرون ميزنم، باران مي آيد، دلم ميخواد تمام راه را پياده بروم، اما دكتر رسولي جلوي راهم سبز ميشود و ميگويد « تو كه خودتم زاد و ولد كردي پس اين حرفا چي بود؟ ! « و من توي دلم گفتم » حتي خودم هم حاصل همين زاد و ولد  حيواني ام »

جاسيگاري را كه دوباره  پر شده توي سطل دمر ميكنم، پشت ميزم مينشينم و كتاب ها را ورق ميزنم، ميبينم كه چقدر دلتنگم، يعني حالا چند ساله شده؟ با انگشت هايم سال هاي تنهايي ام را ميشمارم، بايد يازده سالش باشد و مگر فرقي هم ميكند؟ يادم نمي آيد كه هيچ وقت بوسيده باشمش، صورتش شبيه من بود، گونه هايش مثل من پر از كك و مك، وقتي ميديدمش ياد آن بچگي هاي كذايي زنده ميشد، ميترسيدم و از آن بچگي تلخ و فرار ميكردم، پسش ميزدم، سپيده را هم، من هم يعني سايه سياه آن مرد غريبه بودم كه گم و گور شد؟ ! ... فكر ها گره ام ميزند... باران به شيشه ها ميكوبد، نه، تگرگ ميبارد انگار به همه پنجره ها لگد ميزنند، ميترسم و روي صندلي گردانم مچاله ميشوم، فرياد ميكشم:

ميترسم... ميترسم.

 

3

مجمعه روحي

 تقديم به اولين معلم داستان نويسي ام، اميرحسن چهلتن

 

 

در زوزه كشيد. نور از پشت حصيرهايي كه كنار رفته بود پاشيده شد وسط اتاق. خودش را جمع كرد و
تنه
اش را چسباند به خنكاي ديوار!

ـ «نگا ببين چه لاجون شدي؟ رنگ به روت نمونده بيا واست غذا آوردم. امشب بره كشونه اينجا. ببين تورخدا! چشات چه گود افتاده هزار دفه گفتم برو پيش خانوم آقا بندازش. هي گفتي ميترسم. از اين وضع كه بهتر بود! حالا هنوز زندهاس؟ »

چشمانش را كه باز كرد نگاهش روي نم خوردگي سقف پهن شد. رشته هاي كمرنگ آفتاب از پس پنجره روي سينه لخت ديوار افتاده بود انگار كه سم خورده باشد دهانش تلخ مزه بود. لحاف را پس زد نشست. باد زير پرده ها ميزد. شكم پهن پرده ها تا وسط اتاق مي آمد. بچه را برداشت بوي تن بچه. بوي صابون. بوي عطر گلهاي ريز ياس كه توي لباسش ريخته بود، غم روي دلش افتاد.

نفس عميقي كشيد. باز هم كابوس ديده بود. فكرش مدام توي سرش پيچ و تاب ميخورد خواب ديده بود باز بچه اي در شكم دارد. تنش سنگين است، روبرو پرتگاه، پشت سرش پلي كه تا نيمه فرو ريخته است و صداي ضجه هايي از دورها. زنهايي كه مجمعه روحي روي شانه. جلو مي آيند چشمانشان برق نميزند. مه، ظلمت و بچه اي كه توي شكمش هي تكان ميخورد و او فرياد ميكشد. صدايش بيرون نمي آيد و تنهايي.

وقتي از خواب پريد جيرجيركها هنوز ميخواندند. چيزي روي دلش سنگيني ميكرد. پتو را روي بچه انداخته بود گونه اش را آرام بوسيده بود و باز خوابيده بود.

پرده ها را پس زد. گنجشكها آمده بودند. از دور براي بچه كه چشمان بلوطياش توي قاب گرد صورتش ميخنديدند بوسه اي فرستاد. بعد باد آمد پرده ها را كشيد از باد ميترسيد. از باد و از شاخه هاي لخت چنارها كه توي باد ميرقصند.

ـ «ميدوني بعضي وقتا دلم براش تنگ ميشه. شايد باور نكني اما حالا كه فكرشو ميكنم ميبينم به خاطر توام كه شده ته دلم دوستش دارم. بعضي شبا خواب ميبينم اومده تورو ببينه بعد بغلت كرده و من ميخندم هممون ميخنديم. تو خيلي شبيه شي. مخصوصا لباي قيطونيت. نميدوني چقدر دوست دارم. بخاطر همينم به هر بدبختي نگهت داشتم».

بچه را توي بغلش انداخت. تنش را چسباند تنگ سينه اش. صداي قلبش آرامش كرد دستش را روي كرك هايي كه روي سرش روييده بودند كشيد، دستش تا پس گردن بچه ليز خورد.

ـ «شايد هيش وقت برات از اون وقتا نگم، از اون خونه گل و گشاد و اتاق گوشه زيرزمينش كه هميشه خدا بوي نم و نا ميداد و ديواراش طبله كرده بودن. چقدر از صداي زوزه اون در آهنيش بدم ميومد هنوزم تنم ميلرزه! »

سرش را كرد توي گريبانش، بچه را روي پاهايش خواباند. پاهايش را تكان ميداد. به ياد كابوس هايش افتاده بود و صداي ضجه هايي از دورها. بچه اي در شكمش هي تكان ميخورد.

ـ «وقتي قرار شد كه تنهايي برات اسم بذارم موندم چي كار كنم! تو مث يه گوشت اضافه بودي كه رو تن آدم مياد. يه دفه اومده بودي، مث يه غريبه، ميخواستم برگردم شهرستان اما روشو نداشتم. با چه رويي تو رو نشون بقيه ميدادم؟ اصلاً تو كي بودي؟ ! يه بچه؟ يه پاره جيگر؟ پس چرا صغري هي ميگفت: خودتو راحت كن. بذارش تو مجمعه و سرش بده تو چاه مستراح! يه آن شيطون رفت تو جلدم حتي گذاشتمت تو مجمعه، تن لخت و سرخت رو خنكاي مجمعه سرخورد. صداي گريت پيچيد تو اتاق. من تكيه دادم به ديواري كه طبله كرده بود، دسام ميلرزيد.

ديدم دوست دارم. بغلت كردم پيچيدمت لاي چادرم. انگار بوي گل ميدادي. چشات خيلي قشنگ بود. اون شب تو اون خونه ولوله اي به پا بود. شب عروسيش بود. رفتم پشت پنجره صورتمو چسبوندم به شيشه ها ديدم چقدر لباس دامادي بهش مياد. صورتش تو نور چراغ زنبوريا برق ميزد. براش كيل ميكشيدن تو تو بغلم خوابيده بودي. روسرش نقل ميپاشيدن، تنت داغ بود. اسكناساي درشت تو هوا ميرقصيدن، ترسيدم تب داشته باشي. صداي خنده ميومد. نميدونستم چي كار كنم. يه نفر آواز ميخوند، حوله رو تر كردم گذاشتم رو تنت. داشتن رو حوضي ميخوندن، يهو لرزيدي. صداها تو هم قاطي شده بودن، چسبوندمت به خودم. بوي برنج ايراني ميومد. هنوزم ميلرزيدي. بادابادا مبارك بادا رو ميخوندن. هي تو بغلم فشارت دادم. صداي آوازه خونه خش داشت. خواستم جلوي لرزتو بگيرم. چن نفر مست كرده بودن. بازم ميلرزيدي. بوي عرق تا اتاق منم ميومد. گذاشتمت زمين. مستا ميرقصيدن. چشاتو بستي. صداي خودش بود. فكر كردم مردي! داشت شل و ول كوچه باغي ميخوند! از فكر خودم ترسيدم. معلوم بود كه خودشم مست كرده دوباره بغلت كردم. بيچاره زنش! ديدم چقد بهت وابستم. بوي تنباكو ميومد. بوسيدمت. قليونارو صغري چاق ميكرد. تو بغلم آروم گرفتي. نور آتيش گردونش از وسط اون همه زلمب و زيمبول پيدا بود. نگامو دوختم به لباي قيطونيت. تنها بودم. توام تنها بودي. لبات ميلرزيد. كاش صغري ميومد. انگار ميخواستي گريه كني. خيلي بد حال بودي. صداي در كه اومد آروم گرفتم «هنوز زنده اس؟ ! »

بلند شد بچه را بغل گرفت و رفت پشت پنجره، باد به پنجره ها لگد ميزد. ميخواست فراموش كند تا كي بايد از صداي شاخه هاي چنار بترسد؟ ! پارچه قنداق پيچ بچه را پس زد. نگاهش را دوخت به چشمان دكمه اي بچه. تن پارچه اي بچه را چسباند تنگ سينه اش. انگار كه ترسيده باشد بچه از دستش افتاد. گره قنداق كه باز شد، چند تكه پارچه مچاله وسط اتاق افتاد. چشمانش را بست. ديد چقدر از باد ميترسد!
 

4

آهوي خاكستري

دست هايت را بوسيدم و گذاشتمت روي طاقچه، باز نگاهم كردي، چشمانت پشت يك هاله كم رنگ برق مي زد. آستينم را جلو كشيدم و انگشت هايم را چفتش كردم. مي خواستم صورتت را پاك كنم، شايد بهتر ببينمت.

پارچه قلمكار روي طاقچه زير كفش هاي ورني سگك دارت تا خورد، كشيدم و صافش كردم، خنديدي! نمي دانم باز به خال گوشتي درشت روي گونه ام يا به چيز ديگري بود كه مي خنديدي!

نشستم پشت ميز تحرير، چراغ مطالعه را كه روشن كردم، نورش پاشيده شد روي صفحه سفيد كاغذ.

چرا نمي توانستم بنويسمت؟ چرا هر وقت مي نشستم پشت ميز تحرير و خودنويسم را بر مي داشتم پر مي زدي و مي رفتي مثل يك پرستوي آشنا كه يكهو كوچ مي كند و فقط لانه  اش مي ماند زير طاقي توي ايوان!

از دور نگاهت كردم، همين طور دست هايت را قلاب كرده بودي دور زانويت! سرت را كج كرده بودي و با لب هاي ارغوانيت مي خنديدي! خنده  ات توي تمام صورتت پهن شده بود، انگار فقط خنده بود، خنده اي تلخ! تلخي  اش را از پشت چشم هايت مي خواندم اما تو كه آن روز خوشحال  تر از هميشه بودي، يعني بايد خوشحال  تر مي بودي، شمع هاي رنگي روشن بود، كيك هم داشتيم. يك كيك گرد بزرگ صورتي، جشن فارغ التحصيلي گرفته بوديم. تو بودي و بچه هاي همكلاسي، مي گفتيم و مي خنديديم، مادرت هم بود، نه فقط بخاطر اين كه براي مهماني ما ساندويچ مرغ درست كند با جعفري و سس تند، بيشتر به خاطر اين كه مي دانستم چقدر برايت عزيز است.

قرار بود همه با هم يك پروژه تحقيقاتي را بچرخانيم! و تو از همه بيشتر ذوق مي كردي، مدام مي خنديدي، مدام حرف مي زدي و بحث مي كردي، و لپ هايت گل انداخته بود. تمام مدت نگاهت مي كردم، دست هايت را كه  توي هوا مي چرخاندي و حرف مي زدي! و نگاهت را كه غمگين بود و تو پنهانش مي كردي، عكست را هم كه گرفتم باز غمگيني ات را پنهان كردي و زل زدي به لنز دوربين و خنديدي و من از دور تا نور فلاش پهن شد روي صورتت، براي لپ هاي گل انداخته ات، بوسه فرستادم! مادرت خنديد و گفت حتما عكس قشنگي  خواهد شد! و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم راست مي گفت واقعا عكس قشنگي شده، تو و آن خنده تلخ و آن لباس ماكسي بلند كه به سبز مي زد اما آبي بود. حتي بوي عطرت را هم حس مي كنم هنوز اما نمي توانم بنويسمت!

سر گيجه گرفته  ام، مي روم قرص مسكن مي خورم، از پشت پنجره كوچه بن  بستمان پيداست و آن درخت بيد بلند كه هميشه دوستش داشتي، بچه هاي مدرسه اي با كيف هاي رنگي و مقنعه هاي صورتي بر مي گردند، ظهر سردي ست!

بايد بنويسمت

 باز مي نشينم پشت ميزتحرير، از زير پنجره بالاي سرم، سوز سردي مي دود توي اتاق؛ بايد بنويسمت هر جور كه هست بايد بنويسم، يك عمر نوشته  ام اما تو را ننوشته  ام و اين مثل يك عقده سنگين توي گلويم گره انداخته، يك گره كور!

توي همه اين سال ها حتي نتوانستم داستان هايم را تقديمت كنم فقط بخاطر اين كه هرگز فرصت نشد مجموعه اي چاپ كنم، داستان ها را نوشتم و گذاشتم روي طاقچه درست كنار قاب نقره كوب عكس تو، و هي سال ها فقط نگاهشان كردم كه قطور  تر مي شدند و تو باز فقط روبرويت را نگاه مي كردي پرده ها را اگر كنار مي زدم برگ هاي نارنجي دو تا چنار بلند پشت شيشه ها را و اگر نه من و ميز تحرير و تل كاغذ هاي سفيد را! و من هميشه خيال مي بافتم كه داستان هايم را چپانده  ام توي يك كتاب كت و كلفت، جلد گالينگورش را كه باز مي كني يك صفحه سفيد و خاليست بعد از آن به نام خدا و عنوان درشت كتاب و بعد صفحه اي كه گوشه سمت چپش با فونت ايرانيك نوشته ام:

« براي تو كه زود رفتي و دير ماندي »

اما هميشه يك جاي كار مي لنگد، همه چيز توي خيال درست و حسابي پيش مي رود اما واقعيت جور ديگري ست!

دست مي كشم روي موهايت كه صاف و بلند تا پايين بازوهايت ريخته  اند! و تو باز روبرو را نگاه مي كني، تو هميشه آن دو تا چنار و آن برگ هاي نارنجي را بيشتر از من دوست داشتي، مدام نقاشي شان مي كردي از هزار زاويه! و تا مي گفتم يه بارم منو نقاشي كن! ، رويت را بر مي گرداندي، موهاي خرمايي  ات را رها مي كردي پشت سرت، بوم را از روي سه پايه بر مي داشتي و مي گفتي: من دوست دارم فقط طبيعتو بكشم! و من مي نشستم پشت ميز تحريرشايد كه چيزكي بنويسم اما صداي تو و صداي پاشنه هاي بلند كفش هاي چرمي ات نمي گذاشت آزاد باشم نمي گذاشت خوب فكر كنم، خوب بنويسم! چشم مي دوختم به تابلوي بالاي شومينه كه نقاشي سه تا اسب قهوه اي بود كه آرام مي دويدند، صداي نعل هايشان هم مي آمد اما آرام نمي شدم، رويم را بر مي گرداندم و ببر درشتي را نگاه مي كردم كه پنجه هايش را فرو كرده بود توي تن آهوي خاكستري لاغري كه خال هاي سفيد داشت و چشم هاي درشت! و باز مي پرسيدم كه يعني چطور توي اين حالت خشكشان كرده اند؟ ! ... و نمي فهميدم، مي رفتم توي لاك خودم و تو را تصور مي كردم كه داري جعد موهاي سياهم را روي بوم نقاشي مي كني و هي فرمان مي دهي كه تكان نخورم و من دستم را ستون چانه  ام كرده  ام و از دور برق چشم هاي قشنگت را نگاه مي كنم كه پشت مژه هاي بلندت پيدا نيست و هي آن چشم هاي سياهت را با چشمان آن آهوي تاكسي درمي شده روي شومينه مقايسه مي كنم كه هيچ برق گزنده چشمان تو را ندارد، آرام و مليح و ساكن است، درست مثل چشم هاي يك آهوي تاكسي   درمي  شده!

اما همه  اش خيال بود، تو نشسته بودي روي كاناپه و سه تار مي زدي و من از تو دور بودم آن  قدر دور كه صورت گندمي ات را نمي ديدم اما اسب هاي قهوه اي خوب پيدا بودند.

هميشه دلم مي خواست چشمان تو هم مثل آن آهوي خاكستري تاكسي درمي شده، آرام و مليح و ساكن باشند اما تو از سكون فرار مي كردي، مدام پر مي زدي و جاي ديگر مي نشستي، از اين شاخه به آن شاخه، ومن فقط نگاهت مي كردم كه چطور اوج مي گيري! كه چطور بال هايت را باز مي كني، من فقط نظاره ات مي كردم، تو را و پروازت را، مثل يك هيچ ناپيدا!

چرا نمي شد تبديلت كنم به آن آهوي مليح و خواستني كه ديگر نمي خراميد، كه نشسته بود و فقط نگاه مي كرد، درست مثل من!

حالا فقط مي خواهم بنويسمت، اما باز تا دست به قلم مي برم و پهن مي شوم روي تل كاغذهاي سفيد، همه چيز گم مي شود، من مي مانم و تنهايي و مشتي داستان نانوشته!

اما بايد بنويسم، بايد بنويسم كه چطور نشاندمت روي صندلي راك و هي تابت دادم، تو داد مي زدي و صدايت خش داشت، اسب هاي قهوه اي هنوز آرام مي دويدند اما صداي نعل هايشان لاي صداي تو گم مي شد، بايد بنويسم كه وقتي بلند مي خنديدم و تو داد مي زدي، آن آهوي تاكسي درمي شده هنوز آرام و مليح و ساكن بود و از دور نگاهمان مي كرد.

بايد بنويسم كه چطور نقاشي هايت را يكي يكي انداختم لاي چوب هاي نيم سوخته شومينه و هي زبانه كشيدند تو بلند بلند گريه كردي و هي چنگ انداختي روي صورتت كه مثل ماه مي درخشيد، و رگه هاي خون سرخوردند لاي موهاي خرمايي بلندت كه تا پايين بازوهايت ريخته بود!

بايد بنويسم كه هوا سرد بود و تو آن شال پشمي سرخابي را انداخته بودي روي شانه هايت و باز سردت بود!

بايد بنويسم كه صورت گندمي ات با آن زخم هاي درشت و خونابه هايي كه روي يقه لباست ماسيده بود چقدر قشنگ  تر شده بود!

اما من اين را نمي خواستم، من فقط دلم مي خواست تو درست مثل آن آهوي خاكستري آرام و مليح و ساكن باشي! همين و ديگر هيچ...

اماتو باز از سكون  فرار مي كردي، هي پر مي زدي و من مي خواستم پر هايت را بچينم، مي خواستم فقط براي من باشي! من نمي خواستم از دستت بدهم، نمي خواستم، به خدا نمي خواستم خودت را از پنجره مستطيلي بالاي ميز تحرير پرت كني و بيفتي پايين آن دو تا چنار بلند روي تل برگ هاي نارنجي خشك! من نمي خواستم بميري! اين را حتما بايد بنويسم! همه اين ها را بايد بنويسم تمام كه شد بگذارم روي همه داستان ها و بدهم براي چاپ! عكست  را هم مي دهم روي جلد گالينگور كتابم چاپ كنند و تو روي جلد كتاب همين طور دست هايت را قلاب كني دور زانويت، سرت را كج كني و با لب هاي ارغواني  ات بخندي! و چشم هايت درست مثل يك آهوي خاكستري برق بزنند!

 

...

[TOP]

 

 

+ تاريخ دقيق نگارش و انتشار: یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 0:38 قبل از ظهر نويسنده:رضا خزایی |